2 – قيمت يك ضربدر
مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت . او پس از 30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش بازنشسته شد . دو سال بعد ، از طرف شركت در باره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او تماس گرفتند . آنها هركاري از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند .
بنابراين ، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات موفق بوده است . مهندس ، اين امر را به رغبت مي پذيرد . او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار ، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد « اشكال اينجاست ! »
آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد . مهندس دستمزد خودرا 50000 دلار اعلام مي كند . حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب موادمصرفي مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد :
« بابت يك قطعه گچ : 1 دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم : 49999 دلار »
شرح حكايت
اين شركت توانايي انتقال دانش از نيروهاي با تجربه به نيروهاي جديد را ندارد و بنابراين بايد براي استفاده از دانش توليد شده در طول سال ها در شركت كه هزينه هاي زيادي براي آن پرداخت كرده است دوباره هزينه كند .
 
3 – كارمند تازه وارد
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي در آمد . در اولين روز كار خود ، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد « يك فنجان قهوه براي من بياوريد .»
صدايي از آن طرف پاسخ داد : « شماره داخلي را اشتباه گرفته اي ، مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟ »
كارمند تازه وارد گفت : « نه »
صداي آن طرف گفت : « من مدير اجرايي شركت هستم ، احمق .»
مرد تازه وارد با لحن حق به جانب گفت : « و تو مي داني با كي حرف مي زني ، بيچاره .»
مدير اجرايي گفت : « نه »
كارمند تازه وارد گفت : « خوبه » و سريع گوشي را گذاشت .
 
4 – تغيير عادت منفي به مثبت
در آمريكا در انبار كالايي ، كارگر بي سوادي كارمي كرد . او موظف بود تعداد كالاي داخل هرگوني را شمارش كرده و درصورت صحيح بودن مقدار آن ، روي گوني بنويسد «All correct» و چون اين كارگر بي سواد بود و طرز نوشتن اين كلمه را بلد نبود با استفاده از صداي اول كلمه ها ، علامتي روي گوني ها مي گذاشت به اين صورت كه به جاي «All» از «O» و به جاي «Correct» از «k» استفاده مي كرد و به جاي كلمه «All Correct » روي گوني ها مي نوشت «O.K» استفاده از كلمه «O.K» به تدريج همه گير شده و امروزه مردم سراسر دنيا ، اين اصطلاح را به خوبي مي شناسند و به كار مي برند .
كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود . كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند .
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند ،  پس من و تو ، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم . فكر مي كنيد چرا حضرت محمد (ص) مي فرمايند : « فرزندان خودرابه نام هاي نيك خطاب كنيد .»
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و اورا به سوي افكار منفي و بيماري سوق مي دهند .به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي در اصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (روي خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نيروي مثبت و سازنده به افراد هديه مي دهيم .
مثال :
به جاي پدرم در آمد ؛ بگوييم : خيلي راحت نبود .
به جاي خسته نباشيد ؛ بگوييم خداقوت .
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم :  ممنون از محبتت – سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم ؛ بگوييم : از اين كه وقت خودرا در اختيارم گذاشتيد متشكرم .
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم : رحمت بر پدركسي كه اينجا آشغال نمي ريزد.
به جاي گرفتارم ؛ بگوييم : در فرصت مناسب با شما خواهم بود .
به جاي دروغ نگو ؛ بگوييم : راست ميگي ؟ راستي ؟                                                 
به جاي خدا بد نده ؛ بگوييم : خدا سلامتي بده .(حالا خودمونيم ، آخه خدا كه هيچ وقت بد نميده .)                                                 
به جاي قابل نداره   ؛ بگوييم : هديه براي شما .                                                
به جاي شكست خورده ؛ بگوييم : با تجربه                                                   
به جاي مگه مشكل داري ؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري ؟                                                
به جاي فقير هستم ؛ بگوييم : ثروت كمي دارم                                                  
به جاي بد نيستم ؛ بگوييم : خوب هستم                                                   
به جاي به درد من نمي خورد ؛ بگوييم :   مناسب من نيست                                                
به جاي مشكل دارم  ؛ بگوييم : مسئله دارم                                                  
به جاي جانم به لبم رسيد ؛ بگوييم : خيلي راحت نبود                                                 
به جاي فراموش نكني ؛ بگوييم :   يادت باشه                                                  
به جاي نزن ؛ بگوييم : آرام باش                                                   
به جاي من مريض و غمگين نيستم ؛ بگوييم : من سالم و با نشاط هستم                                                   
به جاي غم آخرت باشد ؛ بگوييم : شمارا در شادي ها ببينيم
شما هم مي توانيد به اين ليست مواردي را اضافه كنيد و براي ديگران بفرستيد ! مثلا":
وقتي بعداز مدتي همديگر را مي بينيم ، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل : « چقدر چاق شدي » ، « چقدر لاغر شدي » ، « چقدر خسته به نظر مي آيي » ، « چراموهات را اين قدر كوتاه كردي ؟» ، « چرا ريشت را بلند كردي ؟ » ، « چراتوهمي ؟ » « چرا رنگت پريده ؟» ، « چرا تلفن نكردي » ، « چرا حال منو نپرسيدي ؟» و ....
بهتراست بگوييم « سلام به روي ماهت ، چقدر خوشحال شدم توراديدم » ، البته اگر مصر باشيم كه حتما" در باره هم اظهارنظر كنيم ، وگرنه كه مي شوددر باره موضوعات مشترك صحبت كني !!!
5 – رضاخان و دوروئي
رضاخان در اول خيابان سپه محوطه بزرگي را كه به نام باغ ملي بود تعمير و بازسازي نموده مراسم نظامي را در آن برگزار مي كرد ودر بالاي سردر بزرگ آن مجسمه نيم تنه اي از خود نصب نمود كه مانند دو مجسمه از پشت به هم چسبيده بود كه هم از بيرون شمايل تمام صورت اورا داشت و هم از درون .
روزي براي مراسمي مدرس را دعوت كردند ، وقتي مدرس به ميدان توپخانه ( ميدان امام خميني امروز ) رسيد رضاخان و عده اي ديگر از آقا استقبال كردند و رضاخان به شرح و توصيف پرداخت . بعد از اداي توضيحات رضاخان از مدرس پرسيد : حضرت آقا درب ورودي راهم ملاحظه فرموديد ؟
مدرس گفت : بله ، مجسمه شما راهم ديدم درست مثل صاحبش دو رو دارد .  
رضاخان از شرم و ناراحتي به خود مي پيچيد و تاپايان مجلس ديگر سخني نگفت . 
 
6 – يافتن شغل مناسب براي كارمند جديد
براي جايابي كاركنان جديد ، 400 آجر را در اتاقي بسته بگذار . كارمندان جديد را دراتاق بگذار و آنها را ترك كن و بعد از 6 ساعت برگرد . سپس موقعيت ها را تجزيه و تحليل كن :
-   اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند ، آنها را در بخش حسابداري بگذار .
-  اگر آنها براي دومين بار در حال شمردن آجرها هستند ، آنهارا در بخش مميزي بگذار .
-  اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته كرده اند ، آنها را در بخش مهندسي بگذار .
- اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده اي مرتب كرده اند ، آنها را در بخش برنامه ريزي بگذار.
- اگر آنها آجرها را به سمت يكديگر پرتاب مي كنند ، آنها را در بخش اداري بگذار.                                                                                  
-  اگر خواب هستند ، آنها را در بخش حراست بگذار .
- اگر آنها آجرها را تكه تكه كرده اند ، آنها را در قسمت فناوري اطلاعات بگذار.                                                                                   
-   اگر آنها بيكار نشسته اند ، آنها را در قسمت نيروي انساني بگذار .
-  اگر آنها سعي مي كنند با آجرها تركيب هاي مختلفي ايجاد كنند ومدام جستجوي بيشتري مي كنند ولي هنوز يك آجر را هم تكان نداده اند ، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار .
-  اگر آنها اتاق را ترك كرده اند ، آنها را در قسمت بازاريابي بگذار .
-  اگر آنها به بيرون پنجره خيره شده اند ، آنها را در قسمت برنامه ريزي استراتژيك بگذار .
- اگر آنها با يكديگر در حال حرف زدن هستند ، بدون هيچ نشانه اي از تكان خوردن آجرها ، به آنها تبريك بگو و آنها را در قسمت مديريت ارشد قراربده .
مديريت خوب بايد آگاهي كامل از توانائي هاي اعضاي تيم و موقعيت هاي سازمان داشته باشند . مشكلاتي كه در قسمت هاي مختلف يك سازمان وجود دارد ممكن است ناشي از قرارنگرفتن افراد لايق در پست هاي مشخص شده سازمان باشد . مشكلات و كاستي هايي كه در پست هاي مختلف وجود دارد كه ناشناخته مانده اند به طوري كه ممكن است براي عموم نيز عادي جلوه كند . گاهي اوقات همين مشكلات عادي موجب اتلاف وقت ارباب رجوع مي شود به طوري كه در بسياري از موارد موجب برهم خوردن نظم سازمان مي شود . افراد عهده دار پست ها و نحوه كاركرد آنها بايد مورد بازبيني قرار گيرند .خلأ ناشي از مهندسي مجدد در بسياري از سازمان ها حس مي شود كه خود ناشي از نبود مديريت كيفيت در نحوه عملكرد عوامل اجرايي سازمان است . اگر سازمان خود اين وظيفه را بر عهده گيرد در كاركنان سازمان اين تفكر بوجود مي آيد كه كوچكترين عمل مثبت و منفي آنها از چشم مديريت دور نيست و خود اين طرز تفكر موجب پيشرفت سازمان مي شود به طوري كه بحث مشتري مداري نيز خود به خود حل مي شود . 
 
7 – دانائي و ناداني
داناترين مردم كسي است كه از مردم نادان فرار كند .
« حضرت محمد (ص) »
آدم دانا هر قدمي كه برمي دارد جاي قدم ديگرش نمايان و روشن خواهد بود .
« حجازي »
به دنيا نيامدن بهتر از تعليم نيافتن و نادان ماندن است زيرا جهالت ريشه همه بدبختي ها است .
« افلاطون »
نادان را از شش چيز مي توان شناخت : 
ا –  خشم بي سبب 2 –  سخن بي حاصل 3 –  تغيير بي ترقي 4 –  تجسس بي دليل 5 –  اعتمادكردن به بيگانه   6 – دشمن را به جاي دوست گرفتن .
« مثل عربي »
كسي كه از احمق تعريف كند احمق تر از اوست .
« مثل فرانسوي »
اي فرزند هرگز نادان را رسالت نفرماي و اگر دانائي نيابي خود رسول خويش باش .
« لقمان حكيم »
 
8 – پاي صحبت بزرگان
ملا صدرا مي گويد :
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد .  
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نا اميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود     
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را ....
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
وزبان هايتان را از هر گفتار ناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ، ناراستي ها ، نامردمي ها ....
چنين كنيد تا ببينيد چگونه
برسفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان مي كند
ودر كوچه هاي خلوت شب با شماآواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود ؟؟؟
 
9 – نكته هاي دلنشين
1 – اگر همواره مانند گذشته بينديشيد همان چيزهايي را به دست مي آوريد كه تا به حال كسب نكرده ايد .
2 – دنيا هم آدم هاي خوشبين و بدبين نياز دارد و چون افراد خوشبين هواپيمامي سازند و افراد بدبين چتر نجات .
3 – سعي كنيد آنچه رادوست داريد بدست آوريد وگرنه بايدآن چيزي را كه به دست مي آوريد دوست داشته باشيد .
4 – داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولي نداشتن ثروت بدتراز نداشتن علم است .
5 – لذتي كه در فراق است در وصال نيست ، چون در فراق شوق وصال است ودر وصال بيم فراق .
6 – زيبائي زندگي تودر آن نيست كه چه به دست آورده اي، در راهي است كه رفته اي .
7 – همان باش كه از ديگران انتظار داري .
8 – به آنچه مي شنوي فكر كن تا به آنچه مي گويي فكر كنند .
9 – آن را كه نيست به تصوير بكش ، آن را كه هست همه مي بينند .
10 – آن كس كه دل مشعل كرده است در دل شب هم مي بيند .
11 – تا خودت جلونيفتي راه را ياد نمي گيري .
12 – قدرت نه فقط در بيان حقيقت است كه در شنيدن آن است .
13 – چه كنم را پيش از آن كه دست به كاري بزني بپرس نه بعد از آن كه سردرگمي مي آورد وتأسف و پشيماني  
 
10 – ممكن است
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت . روزي اسبش فرار كرد . همسايه ها به او گفتند : « چه بد اقبالي ! »  
او پاسخ داد : « ممكن است »
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت . همسايه ها گفتند : « چه خوش شانسي !»
او گفت : « ممكن است »   
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست . همسايه ها گفتند : « چه اتفاق ناگواري ! » 
او پاسخ داد :« ممكن است »
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند . همسايه ها گفتند : « چه خوش شانسي! »
او گفت : « ممكن است »
واين داستان همچنان ادامه دارد ... همانطور كه زندگي ادامه دارد .
منبع : يادداشتهايي از يك دوست - آنتوني رابينز
 
11 – واقع بين باش
شعبي رحمه الله عليه مي گويد كه : صيادي گنجشكي گرفت ، گنجشك گفت : مرا چكار خواهي كرد ؟ گفت : بكشم و بخورم  . گفت : از خوردن من چيزي حاصل تو نخواهد شد ولي اگر مرا رهاكني سه سخن به تو مي آموزم كه براي تو بهتر از خوردن من است . صياد گفت بگو . گنجشك گفت يك سخن در دست تو بگويم ، و يكي آن وقت كه مرا رها كني و ديگري آن وقت كه بركوه نشينم .  
گفت : اولي را بگو .گفت : هرچه از دست تو رفت براي آن حسرت مخور پس صياد اورا رها كرد وبر درخت نشست وگفت : محال را هرگز باورمكن و پريد برسر كوه نشست وگفت : اي بدبخت اگر مرا مي كشتي اندر شكم من دو مرواريد بود هريك بيست مثقال ، كه توانگري مي شدي و هرگز درويشي به تو نمي رسيد .
مرد انگشت در دهان گرفت و دريغ و حسرت خورد و گفت باز از سومي بگو.
گنجشك گفت : تو آن دو سخن را فراموش كردي سومي را مي خواهي چكار؟ به تو گفتم براي گذشته اندوه مخور . محال را باورمكن . بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نيست آن وقت چگونه در شكم من دو مرواريد چهل مثقال وجود دارد ؟ ! اگر هم بود حالا كه از دست تو رفته ، غم خوردن چه فايده ؟
گنجشك اين سخن گفت و پريد و اين مثل براي آن گفته مي شود كه چون طمع پديد آيد ، همه محالات باور كند .
ابن السماك رحمه الله عليه گويد : طمع رسني است بر گردن ، و بندي است برپاي . رسن از گردن ، خود بيرون كن تا بند از پاي برخيزد .
چون به عنايت و كرامت او نظر داشته باشي و به داده جناب او قناعت ورزي از ذلت طمع رهائي يابي و به خير دنيا و آخرت و عزت امروز و فردا رسي .
 
12 – چهارفصل زندگي
مردي چهار پسر داشت . آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد كه در فاصله اي دور از خانه اش روييده بود . پسر اول در زمستان ، دومي در بهار ، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به كنار درخت رفتند . سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست كه بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف كنند .
پسر اول گفت : درخت زشتي بود ، خميده و درهم پيچيده .
پسر دوم گفت : نه ... درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شكفتن .
پسر سوم گفت : نه ... درختي بود سرشار از شكوفه هاي زيبا و عطر آگين .... و باشكوهترين صحنه اي بود كه تا به امروز ديده ام .
پسر چهارم گفت : نه !!! درخت بالغي بود پر از ميوه ها   ... پراز زندگي و زايش !
مرد لبخندي زد و گفت : همه شما درست گفتيد ، اما هريك از شما فقط يك فصل از زندگي درخت را ديده ايد ! شما نمي توانيد در باره يك درخت يا يك انسان براساس يك فصل قضاوت كنيد : همه حاصل آنچه  هستند و لذت ، شوق و عشقي كه از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان مي شود ، وقتي همه فصل ها آمده و رفته باشند !
اگر در زمستان تسليم شويد ، اميد شكوفائي « بهار » ، زيبايي « تابستان » و باروري « پاييز » را از كف داده ايد !
مبادا بگذاري درد و رنج يك فصل زيبايي و شادي تمام فصل هاي ديگر را نابود كند !
زندگي را فقط با فصل هاي دشوارش نبين ،
در راههاي سخت پايداري كن : لحظه هاي بهتر بالاخره از راه مي رسند !
 
13 - هر بار كه مي روي رسيده اي  
پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني ، مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت . آهسته آهسته مي خزيد ، دشوار و كُند ، و دورها هميشه دور بود . سنگ پشت ، تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد . پرنده اي در آسمان پّر زد ، سبك ؛
و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت : اين عدل نيست ، اين عدل نيست . كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي . من هيچ گاه نمي رسم .هيچگاه . و در لاك سنگي خود خزيد ، به نيت نااميدي .
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد . زمين را نشانش داد . كره اي كوچك بود .
وگفت : نگاه كن ، ابتدا و انتها ندارد . هيچ كس نمي رسد .
چون رسيدني در كار نيست . فقط رفتن است . حتي اگر اندكي . و هربار كه مي روي رسيده اي و باور كن آنچه بردوش توست ، تنها لاك سنگي نيست ، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي ؛ پاره اي از مرا .
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت . ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور .
سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اگر اندكي ؛ و پاره اي از « او» را با عشق بردوش كشيد .                                               
از نشانه هاي عاقل
عاقل بايد عقل عقلا  و حكمت حكما را بر عقل خود بيفزايد .
                                                                                                   « حضرت محمد (ص ) »
عاقل كسي است كه در پنهاني كاري را انجام ندهد كه در آشكار از آن خجل شود .
                                                                                                    « لقمان حكيم »
عاقل هرچه را مي داند ، نمي گويد و آنچه را مي گويد ، مي داند .
                                                                                                     «  ارسطو »
انسان عاقل ، هميشه از بدگوئي هائي كه از او مي شود استفاده مي كند .
                                                                                                     « ژورژ بانه »
 
 

 
هميشه حركت و سكون هرگز
شبي در بيابان فكه از بي خوابي پاي رفتنم نماند . سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار . گفت : اي برادر حرم در پيش است و حرامي در پس . اگر رفتي ، بردي و اگر خفتي ، مردي
                                                                                      « سعدي »
 
  

 
دريا باش تا هرگز نگندي
مردي به خدمت بايزيد بسطامي در آمد و پرسيد : چرا به سفر بيرون نمي شوي تا خلق را فايده رساني ؟ بايزيد فرمود : دوستي دارم به تربيت او مشغولم ، به ديگري نمي توانم بپردازم . مردگفت : آب در يكجا بماند مي گندد . بايزيد پاسخ داد : دريا باش تا هرگز نگندي
                                                                                       « اسرار ميبدي »
 
  

 
 
 
كلام اول و كلام آخر
شيخ ابوسعيد ابوالخير ، يكبار به شهر طوس سفركرد . مردمان از او استدعاي سخنراني كردند . اجابت نمود . به هنگام سخنراني مردم بسيار بر مجلس او گردآمدند چنانكه هيچ جاي نشستن نبود . شخصي برپاي خاست و گفت خداي بيامرزد هركس را از آنجا كه هست يك گام فراتر آيد .
شيخ گفت : صلي علي محمد و اله اجمعين و دست به روي خود فرود آورد و فرمود : هرچه كه ما خواستيم  بگوئيم و همه پيغمبران بگفته اند او بگفت كه از آنچه هستيد يك قدم فراتر آييد . شيخ ابوسعيد كلمه اي بيش از اين نگفت و از منبر پائين آمد و مجلس را ختم كرد .
                                                                           « اسرار التوحيد »
         

 

 


 
تو كيستي ؟
 شوپنهاور فيلسوف آلماني در جستجوي پاسخ پرسش هايي كه آزارش مي دادند در خياباني در شهر  درسدن قدم مي زد  . هنگام عبور از كنار يك باغ ، تصميم گرفت بنشيند و گل ها را تماشا كند .يكي از ساكنان آن حوالي رفتار غريب فيلسوف را ديد و پليس را خبر كرد . چند دقيقه بعد يك افسر پليس به شوپنهاور نزديك شد و با صداي بلند پرسيد : تو كيستي ؟ شوپنهاور سراپاي پليس را برانداز كرد و گفت : اگر بتواني در يافتن پاسخ اين سئوال به من كمك كني تا ابد مرهون تو مي شوم .
                                                                                    « مكتوب »

 



خودت را بشناس

اين سخن معروف سقراط است
از برناردشاو  فيلسوف معروف انگليس پرسيدند : پس از تقريبا" يك قرن زندگي اگر بخواهيد بايك جمله انسان را براي رسيدن به خوشبختي راهنمائي كنيد چه مي گوييد ؟
او اندكي پس از تفكر پاسخ داد « مي گويم خودتان باشيد » و بعد هم به عنوان توضيح اضافه كرد  « طبيعت بيشترين توانائي را براي خود بودن و صداقت داشتن با خود در اختيار بشر گذاشته است .»
شكسپير مي گويد « اگر مي خواهيد از آرامش و آسايش برخوردار باشيد تا آنجا كه مي توانيد خودتان باشيد .»
آلبرت اليس معتقد است « صداقت نداشتن باخود ريشه بيشتر ناهنجاري هاي روحي و فكري است »
دكتركارل راجر مي گويد « كسي كه خودش را شناخته و از آن پس به صورت واقعي خودش است هرگز از مشكلات زندگي نمي ترسد و باديگران بيگانه نيست .درخود اعتمادبه نفس و اختيار احساس مي كند و لذت زندگي برايش به حد كمال مي رسد .»
پس عزيز من « خودت را بشناس تاخودت باشي »
 
اجازه  بدهيد يك جمله هم من به آن اضافه كنم : « خودشناسي » مقدمه « خداشناسي » است كه فرموده اند :
« من عرف نفسه فقدعرف ربه »
 

 
پاداش محبت
هواردكلي  پسرك فقيري بودكه  از راه دستفروشي امرار معاش مي كرد و به سختي هزينه  تحصيلاتش را  فراهم مي ساخت . يك روز با همه تلاشي كه كرده بود . متأسفانه نتوانست چيزي به دست آورد . شب هنگام در حاليكه گرسنه بود راهي كلبه نيمه خرابه خود شد . در ميان راه گرسنگي اورا بي طاقت كرد .ناگاه چشمش به مغازه اي افتاد كه متأسفانه بسته بود . بالاخره زنگ مغازه را به صدا درآورد به اين اميد كه شايد با تنها سكه اي كه از روز قبل برايش مانده بود ناني تهيه كند .وقتي صاحب مغازه در را باز كرد هوارد با نگاهي خجالت زده به مغازه دار كه زن جواني بود گفت « مقداري آب داريد سخت تشنه هستم » زن دانست كه او گرسنه است . ليواني شير براي او آورد . خيلي زود شير را خورد و با ترس ودلهره پرسيد« قيمت آن چقدر مي شود؟ » مغازه دار پاسخ  داد « خداوند به ما دستورداده كه هرگز براي محبتي كه مي كنيم پول درخواست نكنيم .» پسرك تشكركرد و از آنجا دورشد .
سالها او به تحصيل ادامه داد و به پايتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت و از بهترين پزشكان شهر شد .
مغازه دار اينك زن ميانسالي بود كه از بيماري قلب رنج مي برد . پزشكان به جهت نارسائي فراواني كه دراو مشاهده كردند حاضر به عمل قلب نشدند . سرانجام اورا به مركزبردند وبه دليل وخامت بيماري به پروفسور هواردكلي سپردند تا مگر او كاري انجام دهد .
كلي وقتي پرونده آن زن را ديد اورا شناخت و شخصا" براي عمل قلب او اعلام آمادگي كرد . چندين عمل روي قلب او انجام داد و سلامت زن را به او بازگرداند .پس از چندين روز كه زن آماده مرخص شدن از بيمارستان شد صورتحسابي روي ميز او گذاردند . زن با ترس ولرز فراوان آن رابرداشت زيرا مي دانست تا آخرعمر بايد هزينه سنگين بيمارستان را بپردازد . وقتي صورتحساب را بازكرد با كمال تعجب ديد در آن نوشته شده است
             « كل هزينه عمل جراحي مساوي يك ليوان شير است .»
                                                                                                    دكترهواردكلي
بله بزرگان ماگفته اند :
                     تونيكي مي كن و در دجله انداز             كه ايزد در بيابانت دهد باز
 

ناراحت نشوعزيزم !
« دنياي خاطرات »
سرهنگ روزولت پسر رئيس جمهوراسبق آمريكا در خاطرات خود مي نويسد : سال ها پيش , شبي ديروقت در ساعات بعداز نيمه شب مرا از خواب بيداركردند و گفتند : مادرت مي خواهد از سانفرانسيسكو تلفني با شما صحبت كند . خيلي تعجب كردم . چه كار مهمي است كه در اين موقع شب مرا از خواب بيدار كرده ؟ خواب آلود پاي تلفن رفتم . مادرم بدون مقدمه گفت : سلام اليوت ! به تو تبريك مي گويم . امشب شب تولد توست . با اوقات تلخي جواب دادم : همين ؟ اين موقع مرا از خواب بيداركردي كه تولد من است ؟
                      - مگر ناراحت شدي ؟
                      - البته ! خيلي هم ناراحت شدم .مادرجان اين كاررا مي توانستي فرداصبح بكني .
مادرم خنده بلندي كرده و گفت : ناراحت نشو عزيزم ! بيست و نه سال پيش از اين , درست درهمين ساعات مرا از خواب خوش بيداركردي و مجبورم كردي به بيمارستان بروم . دكترو پرستاردورم جمع شدند . چه شده ؟ چه خبراست ؟ هيچ ! معلوم شد آقازاده مي خواهند به دنيا تشريف بياورند . در حاليكه سركارمي توانستيد صبح روزبعد آن كار را بكنيد و بي جهت عده اي را از خواب خوش محروم نسازيد .
نكته : البته جاداشت سرهنگ روزولت از مادر به خاطر اعتراضي كه به تماس با اوكرده بود عذرخواهي مي نمود و مي گفت اگر اراده الهي نبود هرگز مزاحم نمي شدم آنهم نيمه شب به هنگام خواب خوش .       
 

 
 
پدران و پسران
 
پير مردي در بستر مرگ افتاده بود. چهار فرزندش را به بالين خود خواند. سه پسر به بالين پدر حاضر شدند. تركه اي به هر كدام داد، تركه ها را شكستند. پدر دو تا تركه داد، شكستند، تركه ها كه زياد شد عرق پسرها درآمد، نتوانستند بشكنند. پدر زبان به نصيحت باز نكرده بود كه پسر چهارم رسيد. دسته تركه ها را گرفت بقيه را هم كه كنار بستر پدر بود برداشت و آنها را به هم بست. از كوله پشتي اش اره برقي كوچكي درآورد. پدر آهي كشيد و لب فروبست و مرد.
نتيجه: بايد با توجه به امكانات و محدوديتها سخن گفت در دهكده جهاني نمي توان به شيوه عصر حجر بر خانواده و جامعه مديريت كرد. اين سخن امير كلام حضرت علي (ع) را بخاطر بسپاريم كه فرمود: ((  كٌن اِبن زمانك ))  فرزند زمان خويشتن باش.
 
 
 
عبور سالها
 
وقتي پس از سالها همكلاسي ام را در صف اتوبوس ديدم، نشناختمش، چه قدر پير شده بود. . .!
به خانه كه رسيدم عصايم را گوشه اي گذاشته و قبل از هر كاري باطري سمعكم را عوض كردم. به دنبال دستگاه فشار خون مي گشتم كه همسرم با نگراني گفت: بازهم امروز رفتي فيزيوتراپي و فراموش كردي قرصهايت را بخوري و طبق معمول قرصهاي قلب، نقرس و قندم را آورد. تا شب از فكر همكلاسي ام بيرون نمي آمدم، طفلك چه قدر پير و فرسوده شده بود . . .
نتيجه: نبايد بر لب جوي نشست و گذر آب را ديد بلكه بايد بر لب جوي گذر عمر را مشاهده كرد.